داستان نوزده غلام، نوزده کاسه

در کتاب نوزده غلام، نوزده کاسه که بر اساس یک قصه قدیمی می خوانیم که؛ در روزگاران قدیم حاکمی بود که قصری باشکوه و بزرگ داشت و بیشتر اهالی شهر غلامان او بودند.

او روزها در سالنی بزرگ که دارای چهل ستون بود بر تخت خود تکیه می داد و به امور شهر رسیدگی می کرد و این در حالی بود که پای هر ستون نیز غلامانی همچون مجسمه ساکت و بی حرکت می ایستادند.
روزی در حالیکه همه چیز در قصر ساکت و آرام بود کشاورزی که محصول خوبی داشت افتخار این را پیدا کرد که برای دست بوسی حاکم به قصر بیاید و داستان از اینجا شروع شد که حاکم تصمیم گرفت دو پیمانه بیشتر از سهم سالیانه به کشاورز گندم دهد ولی کشاورز آنرا نپذیرفت و درعوض خواستار این شد که بوسه ای بر دست حاکم بزند، و این رفتار عجیب او نظر ساقی را جلب کرد ……