داستان کودک و نوجوان – زبان خروس

داستان کودک، زبان خروس اینگونه آغاز میشود.
در روزگاران قدیم مردی بود که هرگز دروغ نمی گفت و ندیم حضرت سلیمان بود و یک عمر به راستی و درستی در دستگاه حضرت سلیمان کار کرده بود و پیر شده بود و خاطرش خیلی عزیز بود.
یک روز حضرت سلیمان به او گفت:«برای قدرشناسی از خوبیهای تو می خواهم یک خوبی در حق تو بکنم ولی باید چیزی از من بخواهی. تا فردا فکر کن و یک خواهش از من بکن تا تو را به یکی از آرزوهایت برسانم؟»
پیرمرد پرسید: چگونه خواهشی باشد؟