سنگی بر گوری

سنگی بر گوری نام کتابی است از جلال آل‌احمد. این کتاب کوتاه در شش فصل نوشته شده‌ است. آل‌احمد این کتاب را در سال ۱۳۴۲ به نگارش درآورد، ولی کتاب تا سال ۱۳۶۰، درست ۱۲ سال پس از مرگش، منتشر نشد.

نوشتار کتاب نمونه خوبی از سبک نگارش ویژهٔ آل‌احمد است؛ روان و با جملات کوتاه، بدون هیچ گونه پیچیدگی و کاربرد آرایه‌های ادبی. در کنار آن، ویژگی برجسته کتاب امانتداری و راستگویی نویسنده در بیان ماجراها و احساسات شخصی خود است. با توجه به این که جلال این کتاب را بر پایه زندگی حقیقی خود نوشته‌ است، این راستگویی ارزش بیشتری پیدا می‌کند. راوی نخست به بازگویی چگونگی زندگی خانوادگی‌اش می‌پردازد و سپس راه‌های گوناگون که بچه دار شدن را برمی‌شمارد و از آزموده‌های خود و همسرش در بررسی برخی از این راه‌ها می‌گوید؛ از آزمودن شیوه‌های پزشکی تا پیروی و اجرای برخی باورهای خرافی قدیمی، یا حتی پذیرش سرپرستی کودکی یتیم.

فریدون سه پسر داشت

شاید همه چیز با مرگ ناصری آغاز شد.
دیشب مغزش از کار افتاد. «ملاقات ممنوع» روی در را برداشته اند، هیچ ملاقات کننده ای نیست.
عبدالناصر ناصری آرام روی تخت خوابیده، لوله ها از بینی اش گذشته اند، و تصویر مونیتور سمت راستش می پرد. نورهای عمودی پنجره که به سختی از لای پرده ی ضخیم می گذرنداو را قطعه قطعه نشان می دهند. دو دستش را روی سینه اش گذاشته اند، با چشم های بسته، خط ابروهای ملایم، مژه های تابیده ی بلند، و ریش شانه خورده ی خاکستری، یکی سیاه یکی سفید. ناصری آرام گرفته است. دسته ای از موهای صاف جوگندمی اش که روی متکا پخش شده، …

کتاب داستان سراسر حادثه

بهرام صادقی در ۱۸ دی ۱۳۱۵ در نجف‌آباد اصفهان چشم به جهان گشود. از سن بیست سالگی همزمان با تحصیل در رشته‌ی پزشکی، داستانهایش را در مجلات ادبی به چاپ می‌رساند. هرچند که از پس سی سالگی کمتر نوشت، و مجموعه داستان «سنگر و قمقمه‌های خالی»، داستان بلند «ملکوت» و پنج شش داستان کوتاه دیگر کل آثار او را تشکیل می‌دهند؛ اما همین‌ها آن‌قدر بود که او را از بزرگترین داستان نویسان معاصر ایران بدانند.

واکسی (داستان)

غروب سرد پائیز می‌رفت تا در تاریکی شب گم شود و سوز هوا خبر از آمدن زمستان می‌داد. در خیابان ارگ مشهد که هنوز قلب شهر به حساب می‌آمد، جمعیت زیادی موج می‌زد.
چراغ‌های پرنور فروشگاه‌ها و مغازه‌ها به همراه نئون‌های رنگی سینماها با خاموش شدن‌های متناوب، همچون ستارگان درخشانی نورافشانی می‌کردند.
واکسی سیه‌چردهٔ چلاغی که کنج دیوار بانک ملی نشسته بود، چون دید از مشتری خبری نیست وسایلش را در جعبه چوبی‌اش گذاشت و با پای لنگان از پیاده‌روی خیابان به‌سوی قهوه‌خانه عرب راه افتاد. آنجا را خیلی دوست داشت. روزهای اولی که با برادرش به مشهد آمده بود، یک روز با دوستش به این قهوه‌خانه رفتند، پس از آن همیشه خودش به تنهائی می‌رفت و دو سیخ کباب یا دیزی می‌خورد وقتی هم گرسنه نبود چند استکان چای می‌نوشید …..